تولدم مبارک
سلام بچه ها ديروز تولدم بودم اين روز رو به خودم تبريك ميگم البته قبلش يك نفر ديگه اين تولد رو بهم تبريك گفت
من كه ديروز از مسافرت برگشتم ديگه نتونستم ديروز بيام نت ببخشيد دوستان عزيزم رقته بودم شيراز ....
فكر كنم الان بيشترتون مسافرت باشيد انشاالله كه به همتون خوش بگذره اين تعطيلات..
بچه ها اينم كيك تولدم البته قبلش كادو يادتون نره...

تولد۲۲ سالگيم مبارك
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه هفتم فروردین 1391 ساعت 20:16 موضوع | لینک ثابت

عید نوروز است و آغاز بهار
می رسد بر گوش از دشت و دیار
صوت زیبای قناری، چلچله
نغمه بلبل ز شوق لاله زار
سوز و سرمای زمستان شد فنا
کوهِ برفی شد دوباره سبزه زار
آن درخت خشک دیروز را نگر!
گشته امروز پرشکوفه، برگ دار
عید یعنی آنکه بی جان جان گرفت
عید یعنی بازگشت روزگار
عید، مصداق معاد است ای بشر
کو که پند گیرد کجاست آن هوشیار؟
حَیّ و مَیّ و بود و نابود دست اوست
او خداوند است و صاحب اختیار
هرکه گفت کی مرد دوباره زنده شد؟
غافل است از قدرت پروردگار
زین تحول ها "کیان" عبرت بگیر
شک و تردید را بنه دیگر کنار
دوستان عزیزم دنیا را بریتان شادو شاد و شادی را دنیا دنیا برایتان آرزومندم.و همچنین امیدوارم که سال های خوبی را داشته باشیم و خنده ها جای گریه را گیرد.سال نو برای همه دوستان عزیزم مبارک.


نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ساعت 1:41 موضوع | لینک ثابت
در زمانهای قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود
و فضیلتها و تباهی ها در همه جا شناور بودن ، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند ، ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی کنیم مثلا قایم باشک همه از این پیشنهاد خوشحال شدند ، دیوانگی فورا فریاد زد : من چشم می گذارم ،من چشم می گذارم . از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبالشون بگردد . دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن یک ... دو ... سه ... همه رفتند تا جایی پنهان شوند ، لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد ،خیانت داخل انبوهی زباله پنهان شد ، اصالت در میان ابرها مخفی شد ،هوس به مرکز زمین رفت ، دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت ، طمع به داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت . و دیوانگی همچنان مشغول شمردن بود ... هفتادونه ... هشتاد ... هشتاد و یک . همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد جای تعجب نیست چون همه می دانیم ، پنهان کردن عشق مشکل است در همین حال دیوانگی به شمارش آخر می رسید نود و پنج ... نود و شش ...نود و هفت ... هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در میان یک بوته گل رز پنهان شد . دیوانگی فریاد زد : دارم میام ، اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی اش می آمد جایی پنهان شود لطافت ، دروغ هوس و... همه را پیدا کرد بجز عشق او از یافتن عشق ناامید شده بود ، که حسادت در گوشهایش زمزمه کرد تو باید عشق را پیدا کنی او در پشت بوته گل رز است . دیوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت زیاد آنرا به بوته فرو کرد ... دوباره و دوباره... تا با صدای ناله متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد در حالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد ، شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند ، او کور شده بود . دیوانگی گفت: من چه کردم... چگونه می توانم تورا درمان کنم ؟ عشق پاسخ داد : تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو ، و اینگونه است که از آن روز به بعد : عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست
نوشته شده توسط محمد در شنبه بیستم اسفند 1390 ساعت 10:36 موضوع | لینک ثابت

وقتی که رفتم تازه می فهمی عاشقی چیه....
می شناسی عشق را بعد من می فهمی عاشقت کیه
عاقبت از غصه ی تو نقش تو قصه ها می شم
می رم و پیدام نمی شه تنها مثل خدا می شم
وقتی که من عاشق شدم با همه ی بود و نبود
تو خواب و تو بیداری ها نقش دو تا چشم تو بود
من همه جا کنار تو سایه به سایه کوه به کوه
آینه ای که دم به دم با تو نشسته روبرو
تو جونمی تو عشقمی قشنگترین بهونه ای
برای زنده بودنم تو بهترین نشونه ای
تو بهترین دلیل دل برای بودنم شدی
نبودی از تنم جدا که پاره ی تنم شدی
پرنده ی قشنگ من اگه بیای بهار می یاد
برای این شکسته دل تو سینه باز قرار می یاد
ستاره ها پایین می یان دوباره باز سحر می شه
از آسمون و از زمین به من می گن که یار می یاد
نوشته شده توسط محمد در شنبه پانزدهم بهمن 1390 ساعت 12:23 موضوع | لینک ثابت

آن لحظه ای که تمام وجودت را با رغبت تمام به من واگذار کردی
و همه انگیزه زندگی من در آن لحظه تو شدی...
و پس از آن همچنان سرگرمی ، شادی ، غم ، دلهره و عذاب زندگیم در تو نوشتم و تو هیچ نگفتی...
و چون مونسی همدلم و همراهم بودی و هیچ شکایت نکردی...
حتی در این دنیای کوچکِ تو دوستانی نیز یافتم...دوستانی همدل...که بر شوقم برای نوشتن افزود...
دو سال پیش در یک شب سرد پاییزی و بارانی دی ماه به دنیا اومدی
....وبلاگ عزیزم تولد ۲سالگیت مبارک
پی نوشت:
سلام دوستای خوبم ، حالتون چطوره؟ انشالله که همیشه خوب باشید روزهای درسی و امتحانات چطوره انشاالله که امتحانات رو خوب داده باشید.
دوستای خوبم دوسال گذشت خیلی خوشحالم که تونستم اینجا دوستای خوبی مثل شما رو پیدا کنم . امیدوارم که همه کاستی ها رو بر من ببخشید
وبلاگ نویسی هم عالمی داره
...وقتی مطالب و خاطرات قدیم رو می خونم خیلی حس خوبی بهم دست میده
!خوشحالم تو این دنیای کوچیکم دوستای خوبی مثل شما رو دارم
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و چهارم دی 1390 ساعت 22:8 موضوع | لینک ثابت
كاشكی اون لحظه اخر ، اشكامو تو دیده بودی
كه شاید دلت می سوخت و حالا تو نرفته بودی
حالا بی تو پر دردم ، پر تردیدم و وحشت
بی تو بودن خیلی تلخه ، مثل مرگه توی غربت
همه شبهای بی تو ، اشك حسرت تو چشامه
من كه باورم نمیشه ، شایدم خوابی باهامه !
میدونم بر نمیگردی، می دونم دوستم نداری
تو همیشه دوری از من ، من خزونم ، تو بهاری
كاشكی هر لحظه كه نیستی ،ببینی چقدر ضعیفم
كه شاید دلت بسوزه ، واسه این قلب نحیفم
بی تو بدون مثل مرگه ،مثل مردن توی خوابه
عزیزم، تنهایی سخته ،مثل عشق بی جوابه
اما تو رفتی و حالا ، دیگه هیچكی رو ندارم
مثل ابرای بهاری، شب و روز دارم می بارم
می دونم عشقت بزرگه ، حتی از سرم زیاده
می دونم دلم كوچیكه ، طاقت درد و نداره
اما عاشقی همینه ، اولش خبر نمیده
واسه مردن پیش چشمات ، اون اجازه نمیگیره
رفتی اما تا همیشه ، دل بهونتو می گیره
بی وفایی اما قلبم ، همیشه واست می میره
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ساعت 17:4 موضوع | لینک ثابت
ماه محرم
محرم ماه الفت با جنون است
چراغ کوچه هایش بوی خون است
محرم حرمت خون است و خنجر
تلاطم می کند حنجربه حنجر
دل من فدای دو دست اباالفضل
به قربان چشمان مست اباالفضل
ربود از همه ساقیان گوی سبقت
به چوگن دل ناز شست اباالفضل
غم ِ زهرا مرا سوز درون داد
دم ِ حیدر به من شور جنون داد
التماس دعا خدانگهدار
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه ششم آذر 1390 ساعت 1:35 موضوع | لینک ثابت
داستان قانون و منطق
دانشجویی پس از اینكه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت : قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟


نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ساعت 19:1 موضوع | لینک ثابت

همراه خدا خوابیده بودم؛ در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم
و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم.
به هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود.
یکی مال من و یکی مال خدا. جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم.
خاطرات خوب، خاطرات بد، زیباییها، لبخندها، شیرینیها، مصیبت ها، … همه و همه را می دیدم؛
اما دیدم در کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پا است.
نگاه کردم، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند.
روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها، درد ها، بیچارگی ها.
با ناراحتی به خدا گفتم: «روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری.
هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم.
چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها، مصیبت ها و دردمندی ها
تنها رها کنی؟ چگونه؟»
خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد . لبخندی زد و گفت: « فرزندم!
من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود.
در شب و روز، در تلخی و شادی، در گرفتاری و خوشبختی.
من به قول خود وفا کردم، هرگز تو را تنها نگذاشتم، هرگز تو را رها نکردم،
حتی برای لحظه ای!
آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است ،
وقتی که تو را به دوش کشیده بودم!»
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ساعت 15:14 موضوع | لینک ثابت
چه فرقيه بين اون کسي که دوستش داري با اون کسي که عاشقشي
اگه تو چشماي کسي که عاشقشي نگاه کني خجالت ميکشي و صورتت سرخ ميشه
ولي اگه تو چشماي کسي که دوستش داري نيگاه کني لبخند ميزني
-------------------------------
وقتي با کسي که عاشقشي هستي نميتوني هر چي تو دلت هست به زبون بياري..
ولي وقتي با کسي که دوستش داري هستي ..اين کارو ميتوني بکني…
-------------------------------
وقتي با کسي که عاشقشي هستي معمولا تو رفتارت راحت نيستي و خجالت ميکشي
ولي وقتي با کسي که دوستش داري هستي…
تو خودت هستي و هر کاري دوست داري ميکني
-------------------------------
تو نميتوني به طور مستقيم تو چشماي اوني که عاشقشي نگاه کني
ولي تو ميتوني هميشه با لبخند و مستقيم تو چشماي کسي که دوستش داري نيگاه کني
-------------------------------
وقتي کسي که عاشقشي گريه ميکنه تو هم به همراه او اشک ميريزي
ولي وقتي کسي که دوستش داري گريه ميکنه تو فقط تسکينش ميدي…
-------------------------------
وقتي با کسي که عاشقشي روبرو ميشي.. قلبت تندتر ميزنه
ولي وقتي با کسي که دوستش داري روبرو ميشي فقط خوشحال ميشي..
-------------------------------
وقتي با کسي که عاشقشي… هستي زمستون پيش چشمات مث بهاره
ولي وقتي با کسي که دوستش داري هستي ..زمستون فقط زيباست ..همين
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ساعت 16:37 موضوع | لینک ثابت
روزگار غريبيه:
دهقان فداكار پير شده.
چوپان دروغگو عزيز شده.
شنگولو منگول گرگ شدن
كوكب خانم حوصله مهمون نداره
كبري دماغشو عمل كرده
زاغ و روباه دستشون تو يك كاسه اس.
حسنك گوسفنداشو ولكرده تو شركت ابدارچي شده.
آرش كمانگير معتاد شده.
شيرين.خسرو و فرهاد رو پيچونده با دوست پسرش رفته اسكي.
رستم اسبش رو فروخته موتور خريده
وبااسقديار ميرن كيف قاپي.
راستي تو در چه حالي!؟
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 ساعت 18:10 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

نام : گمنام
نام خانوادگی : بازنده
متولد فروردین سال 1369
شماره شناسنامه : دو صفحه بی مفهوم
محل صدور : دنیای فراموش شدگان
تولد : محراب غم
تاریخ تولد : روزی که چشمانم به چشمان تو افتاد
نام مادر : فرشته مهربان
نام پدر : سنگ صبور
وطنم : غربت
آدرس : تنها کوچه ای که خلوت تنهاییم بود
مدرسه : زندان
شغل : عاشق
جرم : به دنیا آمدن
محکومیت : زندگی کردن
امضا : سوختگان عشق
آیا قبل از مرگ وصیتی دارید ؟ بله
ای کسانیکه مرا دفن می کنید تابوت مرا در جای سیاهی قرار دهید
تا همه بدانند که هر چی سیاهی در این دنیا هست کشیده ام .
چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند که چشم انتظار از این دنیا رفته ام .
دستهایم را بیرون بگذارید تا همه بدانند که هیچ چیز از این دنیا نبرده ام .
آن گاه تکه یخی بر روی قبرم بگذارید تا با اولین آفتاب به جای مادرم بر سر مزارم گریه کند
فهرست اصلی
دوستان
●•ღ LoVeR GhAsEdak ღ●•
رسيدن به اوج كمال
پرنده ي خيال
پرنده ي عشق
عسلستان
آرزوهاي سبز
كلاغ پر
جويبار لحظه ها
دنيا
ღ♥ღیـــــاسی دختری ســـــــــپـیـدღ♥ღ
راز شب بارانی
نیلوفرانه
تنـــــــــهایی
حرفهاي نيلوفري
دل نوشته هاي قاصدك
من و خاطراتم
فرزانگونه...اماعاشقونه!
قاصدك
مارياجووووووووووون
درياي عشق
مشميك!!!!
دل سوخته
پاييز همش بهونس
ياس
دلتنگيهاي مهــــــــــــسا
دوستـــــــــــــــــــــــانه
درخلوت تنهايي.زمزمه هاي دلتنگي
ستاره بارون
كلبه ي عشق
كلبه عشق
خلوت تنهايي
lovely
سكووت
lovely2
تنهايي
قلب شكسته
دل تنها
رستگاران
نقشه كشي
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته اوّل فروردین 1391
هفته چهارم اسفند 1390
هفته سوم اسفند 1390
هفته سوم بهمن 1390
هفته چهارم دی 1390
هفته چهارم آذر 1390
هفته اوّل آذر 1390
هفته چهارم آبان 1390
هفته چهارم مهر 1390
هفته سوم شهریور 1390
هفته چهارم مرداد 1390
هفته دوم مرداد 1390
هفته چهارم اسفند 1389
هفته چهارم بهمن 1389
هفته چهارم دی 1389
هفته اوّل دی 1389
هفته سوم آذر 1389
هفته اوّل آذر 1389
هفته سوم آبان 1389
هفته دوم آبان 1389
هفته سوم مهر 1389
هفته دوم مهر 1389
هفته سوم شهریور 1389
هفته دوم شهریور 1389
هفته چهارم مرداد 1389
هفته سوم خرداد 1389
هفته چهارم اردیبهشت 1389
هفته سوم فروردین 1389
هفته چهارم اسفند 1388
هفته دوم اسفند 1388
هفته چهارم بهمن 1388
هفته سوم بهمن 1388
هفته اوّل بهمن 1388
هفته چهارم دی 1388
هفته سوم دی 1388
طراح قالب
POWERED BY
